اون از مسافرتی که رفتیم و دیدو بازدیدهای تصنعی و جو بدی که حاکم بود . سال تحویل مشهد بودیم اولین سال
بود که دور از پدرو مادرم بودم . طفلی مامانم چقدر گریه کرد که امسال رو بدون ما تحویل کرد.
انقدر تو این مسافرت بهم بد گذشت و روحیه ام خراب شد که حد نداره . مادرشوهرو پدرشوهرم مرتب درگیر
میشدن و حتی جلوی من حرمت همو نگه نمیداشتن .بدترین قطار ...بدترین هتل و بدترین شرایط روحی ...
بعد از اون رفتارهای آزاردهنده جاری ....که واگذارش با خدا
دلم یه دنیا گریه میخواد ....
مهمونییییییییییییییییییییییییییییی
همتون شادی بده خیلی خوش گذشت تازه آخر هفته هم دوباره مهمونی دعوتیم تهران منم مثل بچه ها که
قراره برن مهمونی همش در حال ذوقیدنم .نمیدونم امسال برای عید شیرینی درست کنم یا نه باتوجه به اینکه
در انتظار پیدایش یک عدد نی نی به سر میبرم و استرس دارم .
وای ....برای ولنتاین یا سپندارمذگان کادو خریدید ؟ من خودم توقع کادو ندارم میشه با یه بستنی گولم زد و
برای اینکه تازه خونه تکونی کردم و خونمون شلوغ نشه خودم هم کادوی مادی به شوهرم نمیدم .
(فقط به این دلیل که خونه شلوغ نشه ها) کادوی معنوی هم اینه که به شوهرت بگی خیلی دوسش داری و
و وجودش بزرگترین دلگرمی توی دنیاست و خلاصه ازین چیزها ...
یه سایت خیلی خوشگله که من خودم همیشه ازش حضوری خرید میکنم چون توی شهرمونه قیمتاش عالیه
همینطور بسته بندی کادوهاش من که خیلی دوسش میدارم
اینم ادرسشه http://www.bitafantasy.com /
تا پست بعدی خدانگهدار
برادرشوهرم اینا از شب قبل رفتیم خونشون و خونه رو مرتب کردیم و وسایل استقبالشون رو آماده
کردیم. دختر جاری کلی ذوق کرد و مادرشوهرم گفت که ساکها رو بیارید که سوغاتی این بچه رو اول از
همه بدم ولی وقتی در ساکها رو باز کردند دیدند که همه وسایل حتی لباسهای خودشون رو هم
دزدیدند و ساک رو با پلاستیک و آشغال پر کردند .خیلی صحنه خنده داری بود چون دختر جاری که قبل
از اون میرقصید و واسه عروسک و اسباب بازی ذوق میکرد با دیدن همچین صحنه ای پتوشو انداخت رو
کولش و با اخم و عصبانیت شروع کرد به بهونه گیری که بره بخوابه من که اصلا جلوی خنده ام رو
نمیتونستم بگیرم. من کربلا رفتم و میدونم که چیزی نداره مادر شوهرم رو هم قسم داده
بودم که برام هیچی نیاره اون بنده خدا هم برام عروسک آورده بود که اون هم قسمتم نشد .
***********
پنجشنبه و جمعه گذشته رفته بودیم تهران .مراسم چهلم پدر باجناق برادرم .باجناق برادرم واقعا به
تمام معنا انسانه و در حق برادرم برادری میکنه . روز بعدش رفتیم تیراژه واقعا حراجش عالیه قیمتاش با
قیمتهای قزوین قابل مقایسه نیست من یه پیراهن کوتاه خریدم که ایشالا عروسی پسر داییم بپوشم .
**********
شنبه هم دوستام زنگ زدند و قرار گذاشتیم که بریم ............(واقعا خنده داره) حموم عمومی!
اصلا روم نمیشد که برم اما به زور دوستام رفتم یه حموم قدیمی مربوط به دوره قاجار که هنوز مثل
سابق کار میکنه .هیچکس به جز ما اونجا نبود و ما پیشاپیش برای دوستم که بارداره حموم زایمون
گرفتیم .خیلی خوش گذشت واقعا انگار از همه انرژیهای منفی تخلیه شدم .خدایا شکرت به خاطر این
دوستهای خوبی که دارم.
**********
خیلی از دوستای گلم برام کامنت گذاشتن و نوشتند که عروس خوب و نمونه ای و...
خدا رو شاهد میگیرم که اگر کاری برای کسی میکنم بدون توقع و چشمداشته و نه برای خود شیرینی
و جلب محبت کسی . از خیلی ها شدیدا رنجیدم و به روی خودم نیاوردم و درحقشون خوبی کردم نه
به خاطر اینکه سزاوار اون خوبی باشن فقط به خاطر جلب رضایت خدا .چون اگه مردم قدر فروتنی و
محبت و گذشت رو نمیدونن پیش خدا چیزی گم نمیشه امیدوارم خدا مدارا کردن من با دیگرون رو کفاره
گناهم قرار بده. دلم به این خوشه که هر صبح نیت میکنم که کارمند خدام و هر کاری حتی خونه داری
و مدارا وتعامل با مردم فقط و فقط برای خوشنودی خداست.
هم باشیم خدا رو شکر شب خوبی بود مخصوصا به مامانها خیلی خوش گذشت وقتی میدیدن که ما
با هم تو آرامش زندگیمیکنیم .من حتی بیشتر از اونی که شاد بودم تظاهر به خوشحالی میکردم
.مادرشوهرم و مامانم خیلی دعامکردن...مامانم میگفت من مادر هیچوقت نمیفهمم تو زندگی اینا
چی میگذره ...همیشه دلم میخواست همینطوری باشه .با سهیل رفتیم بیرون و به انتخاب خودش
براش کادو گرفتم یه پلیور و یه ژاکت که خیلی بهش میومد و من دوسشون داشتم ولی چون سایزش
خیلی بزرگه هر چیزی اندازش نمیشه و من همه پس اندازم رو دادم تا لباس مارکدار براش بگیرم که به
سایزش بخوره .دلم می خواست ادکلن دانهیل دیزیرت رو هم براش بگیرم که عاشق بوشم ولی اونو
عیدی واسش میگیرم.
******
دو روز پیش مادر شوهرم و پدرشوهرم رفتند کربلا .این بزرگترین آرزوی مادرشوهرم بود وقتی سهیل
رفت واسمشون رو نوشت اصلا باورشون نمیشد . خواهر شوهرم هم این چند روزه پیش ماست . دلم
میخواد تو این چند روز که پیشمونه بهش خوش بگذره به سهیل گفتم وای به حالت اگه باهاش کل کل
کنی ...آخه خیلی به خواهرش گیر میده البته کمی هم حق داره سحر بااینکه نوزده سالشه دختر
ساده ای .دلم براش میسوزهوقتی به پدرو مادرش زنگ میزنه همش بهشون سفارش میکنه که باهم
خوب باشید و باهم دعوا نکنیدانقدر این جمله رو تکرار میکنه تا خیالش راحت بشه .چقدر فرقه بین یه
دختری که تو محیط آروم زندگی کرده وبزرگ شده با دختری که شاهد درگیری و مسائل دیگه بوده .
********
دیروز برای مادرشوهرم آش پشت پا پختم و برای کسانی که ازشون خداحافظی کرده بود بردیم اولین
بار بوداینقدر آش میپختم ولی بدک نشد(یه سوال :نمیدونم چرا رشته ها انقدر تو آش نازک بودن از
نوع رشته بود یا یه قلقی داره که من بلد نیستم.
********
داداشی جونم شدیدا سرماخورده ...دلم میخواست این هفته میرفتم تهران میدیدمش اما شرایطم
جور نیست.
از همه جا
سال دیگه این موقع ها تولد سهیل رو همراه یه نی نی تپلی جشن بگیریم؟
*******
این هفته هفته پرکاری برام بود از فریزری کردن انواع سبزی و میوه گرفته تا پختن مربا که سهیل عاشقشه . یه شب قبل از شب یلدا هم برای یه بنده خدایی شب چله ای درست کردم که ببره برای عروسش که بد از کار درنیومد و خانمه کلی دعام کرد .
*******
شب جمعه یه دوره زنونه که بین دوستان صمیمی مامانم که اکثرا فرهنگی بودن دعوت بودیم همه خانمها پنجاهسال به بالا بودن و کم سنترینشون من بودم .خیلی خیلی خوش گذشت . از سلیقه میزبان هرچی که بگم کم گفتم چه از چیدمان شادو بینظیر خونش و چه از پذیراییش با شیرینی های اصیل خونگی مثل باقلوا و لوز و....و میز شامش که همه رو انگشت به دهن کرده بود.انقدر این خانمها روحیه های عالی داشتن که من اصلا احساس نمیکردم ما این همه اختلاف سنی داریم .
مخصوصا یه خانم 61 ساله اونجا بود که پوست و اندام فوق العاده ای داشت خیلی هم جذاب و با پرستیژ بود .واقعا از لحن صحبت کردنش کیف میکردم ...خدا کنه وقتی دوره تو خونه اوناست منم دعوت کنه . راستش دلم گرفت وقتی فرهنگها رو با هم مقایسه میکردم ....چی بگم؟؟؟ خوش به حال عروسهای چنین خونواده هایی که همچین مادرشوهرهای باسلیقه و سرحالی دارن ...مادرشوهر من خیلی گناه داره.دلم براش میسوزه
*********
چند روز پیش برادر شوهر و جاریم دعوای مفصلی باهم داشتن .مادرشوهر هم از حرص و جوش دعوای اونها قلبش ناراحت شده بود و خیلی ازشون شاکی بود . خدا کنه این همه جرو بحث بی فایده رو تموم کنندلم برای اون دخترکوچولوی معصومشون خیلی میسوزه آخه اون چه گناهی کرده که باید شاهد درگیری این دونفر باشه . دلمم براش تنگ شده انقدر بچه بامحبتیه با یه شیرین زبونی میگه زن عمو جان... اما چه کنم که نمیتونم برم ببینمش .
*******
یکی از دوستای گلم راجب به خوندن سوره واقعه تو روزهای....پرسیده بود . عزیزم از شب جمعه به مدت چهل شب پشت سر هم این سوره رو بخون و حتی وقتی روزهایی که عذر شرعی داری اما کلمات قرآن رو لمس نکن . مطمئن باش که تاثیرو برکتش رو تو زندگیت احساس خواهی کرد .برای من مثل معجزه بوده.
******
آخ جون عروسی
عروسی برادرم به بهترین شکل ممکن برگزار شد و کلی به من خوش گذشت و میتونم بگم به بزرگترین آرزوی
زندگیم رسیدم و خدا رو صدهزاربار شکر میکنم که همه چیز عالی بود .آرایشگاهی که رزرو کرده بودم انقدر تاپ
نبود که فکرشو میکردم ولی در کل راضی بودم .بعد از آرایشگاه با سهیل و مامان و بابام رفتیم آتلیه و عکس
گرفتیم وبعد هم رفتیم تالار و دیدیم دو خانواده از بستگان نزدیک زودتر از ما رسیدن و کم کم همه مهمونها
اومدن حتی کسانی که ما فکر نمیکردیم که بیان برای ارزیابی همه جوره وسر در آوردن از اوضاع اومده بودن
.عروس و دوماد کهتوی ترافیک مونده بودن بلاخره رسیدن....وای هر چی که تعریف کنم بازم کمه همه چیز
سفید و قشنگ بود از پیراهن عروس گرفته تا کت وشلوار دوماد و ماشین عروس که یه کورولای سفید بود با
گلهای زرشکی .آرایش عروس خانم خیلی شیک و به روز بود و این عروس و دوماد خیلی به هم میومدن و
توچشم بودن.من با تمام وجودم دلم میخواست که به همه تو این عروسی خوش بگذره و سر تک تک میزها
میرفتم و به فامیلهامون خوش امد میگفتم ولی این وسط تنها کسی که بی دلیل به من روی خوش نشون
نمیداد خانم جاری بود که البته به این رفتار سرد و رسمیش تو بیشتر مهمونیهاعادت داریم ولی اون شب
دیگه...با این حال من دست دختر کوچولوش رو گرفتم و رقصوندمش و شاباش هم بهش دادم و موقع شام هم
امد سر میز ما که من بهش شام بدم .من اصلا خوب نمیرقصم ولی اون شب از ذوقم با دختر داییهام و خواهر
زن داییم انقدر رقصیدیم که کف پام تاول زده بود وهمش به فیلمبردار التماس میکردم که زیاد از ما فیلم نگیرآخه
من همه جا هستم .جای همتن خالی خیلی خوش گذشت .بعد از تالار رفتیم خونه بابای عروس خانم که
بزرگترها عروس و دوماد رو دست به دست کنند .اونجا هم بزن و برقص بود و بعدش لحظه خداحافظی عروس
از مامان و باباش و خونه پدری....و بعد هم سنت حسنه ((جهاز بینی )) که خانمها قبول زحمت میکنند و تا
پاسی از شب جهاز ندیده به خونه هاشون بر نمیگردن.مراسم پاتختی هم با خوبی و خوشی برگزار شدو رسم
خوبی که داشتن این بود که به جای اینکه مردم کاسه و بشقاب کادو بیارن پول هدیه میدادن .سه روز بعد از
ماه عسل هم عروس و دوماد رفتن ماه عسل کیش و بعدش هم اومدن دیدن ما قزوین و من کلی سوغاتی
گرفتم .وقتی تعریف میکردن که چقدر بهشون خوش گذشته انگار به من دنیا رو میدادن ایشالا همیشه خوب و
خوش باشن و بهترینها رو داشته باشن و ما هم از خوبی اونها خوب باشیم ...
ادامه دارد...
عروسی داداشم اینا ...
یاد آن روز که با هم باشیم
شاد از آن لحظه با هم بودن پای کوبان و گل افشان در راه....
متن کارت عروسی داداشمه . با وسواس خاصی کارتها رو میچسبوند و به من سختگیری میکرد که کارتها رو
خوب با دستمال تمیز کن (کارتها تمام چوب هستند) . اومده بود که کارتهای بزرگترهای فامیل رو خودش ببره
...مرتب آهنگ گروهی آکادمی گو=گوش رو گوش میکرد ...یه حرفهایی زد که لابه لای خنده های احمقانه من
گم میشد. این پسر احساساتیه نازک دل که مثل من خاطره بازه کمتر از شش روز دیگه دوماد میشه و من از
صمیم قلبم براش خوشحالم .مادرم زن مغرور و توداریه که من به ندرت گریه شو دیدم اما هم از شوق و هم از
سر دلتنگی بغضش شکست و ....من از زیر قران ردش کردم و حتی یه قطره اشک هم نریختم و براش
آرزوی خوشبختی کردم.
بابای گلم وجودم عمرم نفسم ...کمتر بابایی مثل تو پیدا میشه اونقدر خوب و مهربونی که از جون و دل واسه
من و برادرم مایه میزاری دستهای زحمتکش و مهربونت رو میبوسم . مامان جونم از اینکه من و برادرم و رو با
سربلندی عروس و دوماد کردین ازتون ممنونم .میدونم که هیچوقت نمیتونیم این همه گذشتت رو جبران کنیم
و تا دنیا دنیاست مدیونتیم .قربون وجود نازنینت بشم .سهیل خوبم که تموم وجودش پاکی و نجابته .
خدا رو شکر اینها سرمایه های زندگی من هستند که دلم به محبت و حمایتشون گرمه .با وجود آدمهای تنگ
نظر و حقیر و کوته فکری که دستشون برام رو شده وچهره واقعیشون رو بهم نشون دادن وجز به مصلحت
روزگار باهاشون معاشرت نمیکنم .
دوستای عزیزم دعا کنین که مراسم عروسی برادرم با خوبی و خوشی برگزار بشه و من هم این دفعه از
آرایشگاه شانس بیارم و بیام یه عالمه عکس بزارم .روی ماه همتون رو میبوسم و دوستتون دارم
انتخاب لباس؟؟؟
خیابون مفتح شمالی رو گشتم ...اغلب پیراهنها سبک عربی بود که من پوشیدم و دوسشون نداشتم چون
چاقتر نشونم میدادن و من خودمو تو این مدت کم کشتم که دو سایز کم کنم و لاغر بشم .پیراهنی که خریدم
خیلی ساده است ولی شیکه اما من طبق معمول مرددم که همینو بپوشم یا نه .یه پیراهن کوتاه مشکی هم
دیدم که خیلی دوسش داشتم میشه با بوت بلند پوشید نمیدونم کوتاه بپوشم بهتره یا بلند . برای مراسم
پاتختی هم پارچه ای که سر خرید عروسی گرفتم دادم خیاط دوخت گیپورش خیلی خوشگل و خوشرنگه اونهم
مدلش ساده ست و بلنده ....حالا موندم که چی کنم برم یه پیرهن کوتاه بخرم یا نه ؟؟؟؟؟؟؟
طفلک مامانم هرچی که میپوشیدم میگفت خیلی خوبه و بهت میاد بنده خدا خیلی هم خسته شد دلم براش
سوخت تو این بارون که از روز اولی که من تهران بودم شروع شد کل مغازه ها رو با من چرخید دلم میخواست
ونک رو هم میدیدم اما بارون ....خیالم از بابت آرایشگاه راحت شد با عروسمون چندتا آرایشگاه که به تالار
نزدیک بود رو دیدم و بینشون یکی رو واقعا دوست داشتم قیمتش هم واقعا در مقایسه با آرایشگاههای دیگه
عالی بود و کارش هم خیلی شیک و بی نقص بود و اخلاقش هم خوب بود .تو این مدت انقدر قیافه گرفتنهای
منشیهای آرایشگرها رو دیدم حالم بد شده واه واه یکی نیست اینا رو از توهم دربیاره که نه تحصیلات درست
و حسابی دارن نه ملکه وجاهتن اما خودشون روهم شان فوق تخصصهای مملکت میدوووووووووووونن و چه
ژستی که نمیگیرن.
شما تت=و دوست دارین؟http://pinterest.com/shanmalynn/inkspiration/
آرایشهای فش=ن چطور؟http://pinterest.com/shanmalynn/photo-shoots/
کاپ کیکها با دیزاین بی نظیر؟http://pinterest.com/shanmalynn/cakes-of-the-cup/
رنگهای تندو شاد دکوراسیون...http://pinterest.com/shanmalynn/for-the-home/
ماه دیگه خونه یه عروس و دوماد دوست داشتنی باشه .گرچه تو این مدت به دوری برادرم عادت کردم اما دلم
به این خوش بود که مرخصی سربازی میگیره و گاهی آخر هفته ها میبینمش حالا .....گرچه به روی خودم
نمیارم اما تنها شدم.بدون تو خیلی تنها شدم داداش کوچولوی من .شبها خواب میبینم به خونه بچگیهامون
برگشتیم وتو دوباره هم بازی منی نه من این زن خودخورو متظاهر امروزم نه تو پردغدغه و ....خواب میبینم و
فقط خواب میبینم که زمان برگشته اما چی میتونه برای یه خواهر خوشحال کننده تر ازین باشه که تنها برادرش
رو تو لباس دومادی ببینه برات آرزوی خوشبختی دارم این اولین آرزوی من بود وقتی که خونه کعبه رو برای اولین
بار دیدم اما روزی هزار بار دلم دلم رو می خوره و خودم رو سرزنش میکنم چه آرزوهایی که برای عروسیت
نداشتم همش باخودم میگم خاک بر سر توی خواهر .کاش جای من یه برادر داشتی که تو این روزها همه
جوره کمکت بود
می خوام اینا رو بنویسم که هیچوقت یادم نره وقتی یاد بعضی از حرفات میوفتم دلم میخواد از غصه
بمیرم کاری نمیتونم بکنم که تو زندگی خودم هم موندم .فقط خوشحالم که ازین شهر میری و............
*******
شوهرم با سفارش یکی از دایی هام که خدا حفظش کنه توی یه شرکت کار پیدا کرده وقتی رفته بود برای
مصاحبه طرف گفته بود من با مدل ریش هات مشکل دارم اماجوون خوبی هستی و....آب پاکی رو همون اول
ریخته بود رو دستش که ما هر سه ماه حقوق میدیم . تو هم حقوق دیپلم ها رو میگیری .وقتی اومدم با یه
زبونی راضیش کردم که بره خوب حقم داره این همه هزینه کرده و درسهای سخت رشته مدیریت صنعتی رو
خونده (لعنته الله علی قوم الظالمین)...اما از زخم زبونها خسته شدم از اینکه این همه بیکاری شوهرم رو از
دوستهام و فامیل پنهون کردم همیشه بهترین لباسهایی که داشتم پوشیدم و یه طوری خودمو حفظ کردم
وضعییت اینطوری نمی مونه بدتر نشه بهتر میشه ....(یه روز خوب میاد من میدونم)
********
حسرت شمال رفتن امسال به دلم موند حسرت یه دقیقه تو ساحل نشستن و صدای دریا رو شنیدن ..
دلم برای دریا تنگ شده خیلی زیاد
********
یکی از بهترین دوستهای دانشگاهم فزانه عزیزم که خیلی دوسش دارم توی دانشگاه شهرمون استادیار شده انقدر براش خوشحالم که نگو ...کاش منم تو کوره دهاتی جایی معلم بشم یعنی میشه؟
*******
بیستم مهر روز بزرگداشت حافظ شیرازی رو به خود جناب خواجه شمس الدین محمد بن بهاءالدّین
حافظ شیرازی و همه دوستداران حافظ تبریک میگم .اون چیزی که منو به حافظ جذب میکنه نه اعتقادات عرفانی و
ونه حتی ستونهای محکم ابیات غزلهاشه ...من عاشق تفکر جبری حافظم ...جبری که گریزی ازش نیست.
گناه اگر چه نبود اختیار ما حافظ تو در طریق ادب کوش و گو گناه منست
*****
در دایره قسمت مانقطه تسلیمیم لطف آنچه تو اندیشی حکم ان چه تو فرمایی
*****
" در کوی نیکنامی ما را گذر ندادند گر تو نمی پسندی تغییر کن قضا را
*****
"چگونه شاد شود اندرون غمگینم به اختیار که از اختیار بیرونست

